خرید بک لینک

روزگارم لب پر و آکنده از سرما شده ست

توی فالم یک عجوزه ظاهرا پیدا شده ست

استکانی پرترک بر روی میز کافه ام

نیمه های خالی جانم پر از اما شده ست

خاطراتی کهنه دارم با زمستان تنت*

چند وقتی میشود دنیا فقط یلدا شده ست

واژه کم دارم برای وصف احساسم ولی

خوب میفهمم درونم آتشی برپا شده ست

بیصدا باید بمیرم نیمه شبها بعد از این

توی آبادی دلم با این غزل رسوا شده ست

گریه کردم روی زخم شانه های این غزل

بعد این جریان خدا هم با خودش تنها شده ست

بسکه پیچیدی درون پیله قندیلهات

آسمان ! نام تمام دختران یلدا شده ست

سمانه تیموریان (آسمان)

* این مصرع مطلع غزل بعدی بنده خواهد بود

برچسب: نویسنده: مهدی حسینی تاريخ: پنجشنبه 11 خرداد 1396 ساعت: 3:26

صفحه بندی