خرید بک لینک

دنیا خلاصه می شود گاهی

در بغض سنگینی فروخورده

در گریه های بی امان شب

آغوش خالی ی زنی مرده

گاهی حواسم نیست رفتی وَ

در استکانت چای می ریزم

تنها شدن تقدیر شاعرهاست

من امتداد زرد پائیزم

خو کرده ام با لرزش دستم

با میز و دفتر، کاغذ و خودکار

گاهی که تنها می شوم انگار

می بینمت در سایه و دیوار

جا مانده از تو آتشی خاموش

چیزی شبیه نعش بی جانی

ناباورانه می رسی از راه

در خواب هم پیشم نمی مانی

باید فراموشت کنم بی شک

باید نباشم لحظه ی آخر

باید تو را در خود بمیرانم

باید فراموشم کنی دیگر

دیشب تو را محکم بغل کردم

با قاب عکست مدّتی مُردم

هی مشت کوبیدم به آغوشم

خود را چنان در خون خود خوردم

در من زنی خالی شده از تو

طی کرده ایّام نقاهت را

زاییده شعری بر تن کوچه

حالا بپوشان این فضاحت را

به گریه های بعد تو لعنت

اصلا به چشمانت، به من لعنت

حالا که می خواهی برو اصلا

بر دکمه ی پیراهنت لعنت

گم کن خودت را از تن شعرم

عطر تنت را از تنم بردار

جز شاعری راهی ندارم پس

گم کن خودت را از در و دیوار

سمانه تیموریان (آسمان)

5 دی ماه 1398

برچسب: نویسنده: مهدی حسینی تاريخ: پنجشنبه 12 دی 1398 ساعت: 10:01

صفحه بندی