پروردگاری مهربان هستی
گاهی صدایم می کنی انگار
میبینمت ما بین شب بوها
حس میکنم عطر تو را بسیار
وقتی نشستم گوشه ای تنها
داری نگاهم میکنی شاید
با تکه ابری ساده می باری
! باران به چشمانت چه می آید
حرفی بزن چیزی بگو امشب
مانند رعدی در دل صحرا
دستی بکش بر دامن رویا
با تکه شعری ساده و گیرا
باید ببندم چشم ها را تا
شاید بگیرم دست هایت را
باید بیاویزم به آغوشت
با ابتکاری تازه و زیبا
خود را تصور میکنم ابرم
تو برکه ای در دام صحرایی
می بینمت از آسمان حالا
من در توام، تو توی دریایی
تقدیر ما اما کمی تلخ است
اندازه ی یک کهکشان دوریم
دارم نگاهت میکنم اما
گویا فقط یک هاله از نوریم
چیزی شبیه معجزه باید
تسکین دهد تشویش این زن را
محتاج غاری در دل خویشم
پیغمبری تا بشکند من را
با آسمان، دنیا، خیابان ها
اتمام حجت با خودم کردم
قول می دهم با یک بغل باران
روزی به آغوش تو برگردم
سمانه تیموریان(آسمان)
برچسب:
نویسنده: مهدی حسینی