خرید بک لینک

وقتی شنیدم رفته ای از شهر
دنیا برایم مثل زندان شد
چون عابری خسته دلم ناگاه
راهیِ سرما و زمستان شد

چیزی مرا از عمق تاریکی
سمت جهانی تازه هل می داد
چیزی که آنرا شعر میخواندند
چیزی شبیه یک بغل فریاد

یادم نرفته برف می بارید
آن شب کشاندم سمت در خود را
دیگر نمی لرزید دستانم
روحم نمی فهمید سرما را

خیره شدم به آسمان شب
عطر تنت پیچید در شعرم
با دانه های برف باریدی
بوسیدمت آهسته در فکرم

حس می کنم مُردم، ولی خوبم
مانند غم آرام و توودارم
مانند شال گرم و زیبایی
پیچیده یادت دور افکارم

ظاهر شدی در آتش کبریت
دارم تو را در نور میبینم
حس میکنم آغوش گرمت را
دیگر نه تنهایم نه غمگینم

سمانه تیموریان (آسمان)

برچسب: نویسنده: مهدی حسینی تاريخ: شنبه 30 اسفند 1399 ساعت: 7:17

صفحه بندی